و چه دلخراش است تنهایی و بی خبری و چه سخت است در اوج نزدیکی و هم آغوشی از هم دور بودن و چه بی رحم است زمانه!
باور کن که مرده ام مرده ای که هنوز امید به بازگشت دارد بازگشت به آغوش گرم عشق.
و احیاگر من مسیح من تنها تو هستی...برگرد و با دم مسیحاحیت تن سرد و بی روحم را دوباره جان ببخش....
برگرد که آمدنت برای من زندگیست.
تو =زندگی
دل به بی کرانه ها سپرد و رها کرد قصری از عشق را که با اشک هایم ساخته بودم
رفت و مرا در خیال و وهم تنها گذاشت
و من هنوز در رویای دوباره برگشتنش پرواز می کنم وتا اوج می روم ولی افسوس که تیر خشم حقیقت بال پروازرا ز من می گیرد ومن سقوط می کنم
آسمان رویاهایت را با نگاه کدامین معشوقه رنگ می زنی؟؟؟؟؟
می دانم خسته ای از من و از عشقم خسته ای....
گله ای نیست هر چه هست زیباست...
عشق و رنج با هم معنا پیدا می کنند و چه زیباست که از عشقمان فقط رنج مانده...
از عشق گفتم از تنهایی از سرما کشیدنهای طولانی از قدم های بی هدف از گریه های پنهانی از آواز شبانه از انتظار گفتم انتظاری گه هم جون باری سخت سنگین کمرم را شکست با تو گفتم و تو تنها یک جمله گفتی
"سخنی تازه بگو"
این بود جواب من...
مگر زیبا تر از این هم هست اگر هست بگو با شوق برای دیدنش تمام شهر را آزین میبندم
من از تو تنها یک چیز خواستم آن هم ماندن بود نه ماندن با من ...!ماندن بر روی حرفت...
ولی افسوس که یاد آوری بد عهدیت کمر قلمم را میشکند و رنگ سفید کاغذ رنگ می بازد از این همه بی مهری و تو هنوز هم می گویی
"سخنی تازه بگو"
باشه...چشم...عزیز جانم ...رویای نازم.... با تمامی وجودم تو را به یاد می آورم و فقط یک جمله که اگر چه برایت رنگی نو ندارد ولی بدان که اگر حتی یک نفر را می توانستم تصور کنم که تو را بیش تر دوست می دارد این جمله را نمی گفتم و سکوت اختیار می کردم اما نه نه نه نه نه نه نه نه من به قلبی که خدایم برایم آراسته است اطمینان دارم و از همان جا می گویم
"تنها تو را
دوست می دارم"
مرا از آغوش بی مهر تنهایی پس بگیر
که آغوش نا محرمش مرا به نهایت شرم میکشد
با تو بی تو
با تو مدهوشم و از هر دو جهان آزادم
بی تو مفلوکم و در بند بسی اغیارم
با تو در اوج نداری شاهم
بی تو در قصر ملک تنهایم
با تو در مخمصه ها دلشادم
بی تو من خارم و بی همراهم
با تو در بند ولی آزادم
بی تو آزاد ولی تنهایم
با تو در میکده ها سر مستم
بی تو در غمکده ها تنهایم

رامین-سلام خانوم رها راستش من نمیتونم همه جیزو بگم اما گفتم بنویسم بهتر باشه من از شما خوشم اومده میخوام با هم اشنا بشیم شما راضی هستید؟؟؟؟
رها-مگه اومدی خواستگاری داداش ما هنوز نمی دونیم شما کی هستی چیکاره ای کجایی
رامین-خوب اشنا میشیم منم همینو میگم خوب منم از شما چیزی نمی دونم
رها-برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه....
رامین-تو رو خدا این طوری نگید من بچه ی بدی نیستم بگم...بگم حالا میخواین مشخصاتمو بگم به خدا من پسر خوبیم....
رها-بگو
رامین -من ۲۴ سالمه شما چی
رها-چقده پیری من خوب خیلی نی نی یم من فقط ۱۶ سالمه
رامین-اشکال نداره همه ی نی نیا یه روز بزرگ میشن
رها-جدا چه قد فکر کردی به این نتیجه رسیدی
رامین-من دانشجو هستم البته لیسانسمو گرفتم میخوام ارشد امتحان بدم
رها-افرین حالا نکنه جایزه میخوای
رامین-نه من فقط تو رو میخوام
رها-دیژه داری پر رو میشیا...
رامین-میدونم تند رفتم ولی حرف دلم بود
رها-باشه حالا چون تویی
رامین-من کیم
رها -خوب یه دوست
رامین-جدا
رها-اره خوب البته پر رو نشو
رامین-میای
رها-کجا
رامین-نمایشگاه دیگه
رها-نه نه نه نه نه نه نه
رامین -تو رو خدا
رها-خوب قسم نده شاید بیام
رامین-قربون شما من برم
رها-خودمونی نشو البته خدا نکنه...بای
رامین-بای
رامین-ا ا ا سلام خانوم رها حالتون چه ططوره چه عجب از این ورا ...راستش اصلا فکر نمی کردم تماس بگیرید...
رها-من زنگ زدم که بگم من نمی تونم بیام راستش کاری پیش اومده من کلاس دارم.
رامین-ا خوب من راستش دوست دارم شما هم شرکت کنید این طوری خوب نمیشه که ...
رها-شرمنده اما من نمی تونم بیام بای
رامین-خانوم رها الو الو الو ...خوب لا اقل صبر کن منم بگم خداحافظ....
بعدش رامین کلی رفت توی فکر که چیکار کنه فهمیده بود دختره داره ناز میکنه اما رامین زیاد روحیه ی نازخری نداشت که اما هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد...
رامین-ناز میکنه ...خوب اشکال نداره نازشم میکشیم...خوبه بهش اس بدم ...نه یه وقت فکر میکنه من از این الافام خوب اخه چیکار کنم
نه بهش اس میدم یا جواب میده یا نه دیگه...
در بخش بعد متن اس ام اس هاشونو براتون میذارم دوستای گلم...
به نام تنها خالق هستي
با سلام به شما دوستان عزيز بعد از 2007 تا عذر خواهي براي اين كه اين قدر دير آپ كردم امروز بالاخره با دست پر اومدم خوش بختانه از قسمت هاي قبلي كه خوشتون اومد اميدوارم اين قسمت هم خوب باشه.....

سلام ... سلام ...سلام ...
مرسي از اين همه تحويل بابا من اومدم رها جونتون اومده بعد از 5 ساعت دوري دلتون تنگ نشده ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
مادر-سلام زود اومد دنبالت ؟؟؟
رها- بله زود اومد .راستي بابا رفته ؟
مادر – آره رفته چي كارش داري ؟؟؟؟
رها – هيچي من رفتم بخوابم تا بعد ...
4 ساعت خوابيد و بعد هم طبق روال رفت سراغ كامپيوترش و وب گردي
رها –چه قدر گشنمه
پدر – سلام
رها –سلام بابا
پدر-توباز هم كه هيچي نخوردي بعد بگو معدم چرا درد مي كنه ؟
رها –كي گفته ؟؟؟؟؟؟؟من خوردم يه چيزي !
پدر-چي خوردي ؟؟؟؟؟
رها –يه ليوان آب ميوه خوردم ! البته از صبح تا حالا
پدر –دختر تو روزه بگير يه ثوابي هم ببري !!!!!
رها –بابا شارژرم دوباره قطع و وصل ميشه بگو به اون دوستت يكي ديگه بياره
پدر –باشه بابايي اما تو رو خدا يه چيزي بخور آخه چه طوري مي توني هيچي نخوري ؟
رها –چشم ...يادت نره ها
پدر – باشه
پس از كلي وب گردي بعد از يه روز پر كار مسواك زد و خوابيد (آخه نه اين كه خيلي غذا خورده بود )
سلام ...سلام ...مامان نيستي ؟
اي بابا هر وقت اومديم كسي نبود
مادر – سلام
رامين – سلام هستيد پس چرا جواب نمي ديد ؟؟؟؟؟؟كسي كه دست به تابلو هام نزد ؟؟؟؟؟؟؟؟
مادر-نه . چرا اين قدر دير كردي اين بود كار نيم ساعته اي كه گفتي ؟ الان 6 ساعته رفتي !!!!!!!
رامين –كاري پيش اومد مجبور شدم تو دانشكده بمونم
مادر –وا مگه نرفته بودي دوستتو ببيني ؟؟؟؟؟؟؟
رامين – آره اتفاقا ديدمش (آي پام )
مادر – چي شده پات چشه
رامين – هيچي بابا پام خورد به ماشين (خدا بگم چي نشي دختر )
مادر –چي با مني ؟؟؟؟؟؟؟تا ديروز مادر بودم حالا دختر ؟؟؟؟؟؟
رامين – (اوه اوه) آره ماماني مگه شما چند سالته ؟؟؟؟؟؟؟
مادر –بيا برو يه چيزي بخور كم كم داري چرت و پرت مي گي !!!
رامين – چشم حالا چي داريم قرمه سبزي ؟؟؟؟؟؟؟
مادر –بله
رامين – جون قربونت برم ماميه خودمي
مادر –باشه باز موقع خوردن شد تو ياد من افتادي ؟؟؟؟؟؟؟
رامين – نه بابا
پس از اين كه كاملا ظرف غذا را خالي كرد رفت سراغ تابلو هاش
رامين – آخ جون اينا هم كه خشك شدن و آماده تحويل !حالا اينا رو بي خي خي دختر رو بچسب آقا رامين !!!!ولي خداييش بچه با حالي بود با اين كه اصلا به ما محل نداد!!!!!اشكال نداره اونم كم كم حل ميشه حالا فردا بايد برم جلو دانشكده اما اگه نياد چي ؟؟؟؟؟؟؟؟حالا يه هفته ميرم بالاخره يه روز تو هفته مياد ديگه ...ولي خوشگل بودا ( بعد شروع كرد به آواز خوندن ...) و پس از چند ساعت نقاشي خوابيد به اميد اين كه فردا دختري رو كه ديده بود دوباره ببينه .
سلام مامان
مادر- سلام
رامين –خداحافظ
مادر –وا كجا حالا به اين سرعت
رامين –عجله دارم باي
سوار ماشين شد و با سرعت 150 كيلومتر شروع كرد به رانندگي هميشه چون وقت كم مي آورد مجبوربود تند برونه اما خدا رو شكر بلايي سرش نيومد !!!!!!!
رامين – سلام آقا ببخشيد كلاس ها كي شروع ميشه ؟؟؟؟؟؟
كدوم كلاس ها ؟؟؟؟؟اصلا امروز اين جا كلاسي برگزار نمي شه كه
رامين –واقعا ؟؟؟؟؟؟اه !!!!!!!مرسي آقا خدا نگهدار . راستي فردا چي ؟؟؟؟
نگهبان – چرا فردا چند تا كلاس هست ...
رامين – مرسي آريالا خيلي ممنون . جون فردا مي بينمش ...
و رامين با كلي اميد به خانه رفت و تا شب كارهايش را انجام داد و بعد هم خوابيد تا صبح .
واي باز هم دير شد !!!!!خدا كنه زود برسم ...بنزينم ندارم !!!!!!
رامين –خداحافظ مامان ![]()
مادر –خداحافظ بازم كه داري ميري يه چيزي بخور لا اقل
رامين – ميام مي خورم گير نده تو رو خدا باي
و سر انجام تونست ساعت يك ربع به هشت به دانشكده برسه
و با پرس و جو از نگهبان فهميد هنوز هيچ كلاسي شروع نشده با خيال راحت سوار اتومبيلش شد و به درب دانشكده خيره شد
بعد از نيم ساعت انتظار سرانجام همان اتومبيل دو روز قبل رو ديد و از ماشين پياده شد و منتظر ايستاد و بالاخره دوباره اون دختر رو ديد و گل از گلش شكفت و تصميم گرفت كه با او حرف بزند در حال نزديك شدن به دختر بود كه يك دفعه يه نفر دختر را صدا زد و او هم با سرعت جت رفت به طرفش
دوست رها – رهااااااااااااا
رها – سلام اومدم
و به سرعت از خيابون عبور كرد و باز هم رامين نتوانست حرفش را بزند (آخه دلم سوخت )
رامين – اي لعنت به تو حالا همين الان بايد مي اومد حالا تا 12 بايد صبر كنم ...
و دوباره سوار اتومبيلش شد و منتظر ماند اين بار وقتي ساعت نزديك به 12 شد رفت و جلوي درب به قول خودمون دخيل بست تا حاجتشو بگيره
رامين-اي بابا بذاريد بيان ديگه مردم
و كلاس ها تعطيل شد و رها هم با دوستانش در حالي كه مي خنديدند از كلاس خارج شدند و رها از دوستانش جدا شد و به طرف خيابان رفت اما اين بار رامين دست بردار نبود و با كلي استرس رفت جلو و گفت :
-سلام
- سلام شما ؟؟؟؟؟؟هان فهميدم شما همون كسي نيستيد كه با هم تصادف كرديم ؟؟؟؟؟؟؟![]()
- بله من همونم اما كار ديگري داشتم راستش ... راستش
- بفرماييد البته سريع تر من بايد برم ...
- چشم الان ميگم راستش من بعد از اون تصادف خيلي آسيب ديدم !!!
- واقعا ؟؟؟؟اون قدر قيمتي بودن ؟؟؟؟؟؟؟ببخشيد
- نه منظورم تابلوها نيست كه خودم آسيب ديدم !!!
- واي حالا كجاتون آسيب ديده رفتيد دكتر اما اون روز چند ساعت بعد كه من ديدمتون حالتون خوب بود كه !!!!!!!![]()
- راستش قلبم آسيب ديده يعني به قول بعضي ها من با قلبم اومدم اما بي قلب برگشتم ...![]()
-( اوه اوه اين چي ميگه خدا بيمارهي اسلام شفا بده ) من راستش نمي فهمم اگر كمكي از من بر مياد بفرماييد
- بله همه چيز دست شماس اگر لطف كنيد بياين اين جا خيلي خوش حال ميشم و مشكلم حل ميشه
- وا ...كجا
- اين جا گالري نقاشيه منه اگر لطف كنيد و بياين من رو خيلي خوش حال مي كنيد اينم كارتمه
- راستش من كه نمي فهمم چي ميگيد يا من خنگم يا اين كه شما خيلي قاطي حرف مي زنيد
- همون دومي حالا مياين ؟؟؟؟؟؟؟
- نمي دونم ببينم چي ميشه !!!!!!!
- ببخشيد يه سوال اسم شما چيه ؟؟؟؟؟؟؟![]()
- مهمه ؟؟؟![]()
- بله
- من رها هستم و شما ؟
-من رامين هستم
- خوش بختم خداحافظ![]()
- خدا نگهدار![]()
و رامين به اميد ديدار دوباره به خانه برگشت و رها هم كه از رامين بدش نيامده بود به خانه رفت تا براي رفتن به گالري برنامه ريزي كند اما رامين مطمئن نبود كه رها به دعوتش پاسخ دهد اما اميدوار بود ...
دو روز بعد با به صدا در آمدن صداي موبايل رامين دست از كار كشيد و تلفنش را جواب داد
رامين – بله
- سلام
- سلام شما ؟؟؟؟؟![]()
- من رها هستم ![]()
واي بالاخره زنگ زد به نظرتون چي مي خواد بگه ؟؟؟؟؟نمي دونم بهتره صبر كنيم اما مطمئن باشيد اين دفعه زود مي آپم قول ميدم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

شايد امروز همان روزي باشد كه ديروز منتظرش بوديم شايد فردا همان روزي باشد كه امروز در آرزويش هستيم شايد همان كسي كه در انتظارش هستيم و ما با آرزويش زندگي مي كنيم و آن قدر در خيالش هستيم كه چشمانمان قدرت ديدنش را ندارند و در آخر شايد نه اصلا چرا شايد حتما خدا در مقابلمان است و آن قدر به مخلوقاتش فكر كرده ايم كه ديگر خودش را نمي بينيم....
رها (بخش ۴) ![]()
به نام تنها حقيقت زندگي
با سلام به شما دوستان عزيز رسيديم به اون جايي كه رها براي اولين بار به چشمان رامين نگاه كرد و ...![]()
كلاس تمام شده بود و همه پس از 4 ساعت تلاش در حال سوار شدن به اتومبيل هايشان بودند تا به خانه هايشان رفته و خود را براي يك روز ديگر آماده كنند و رها هم مانند بقيه منتظر رانننده بود و مدام به ساعتش نگاه مي كرد (طبق عادت قديمي)و ناگهان كه سرشرا بالا آورد باز هم چشمش به نقاش افتاد اما اين بار بدون هيچ توجهي سرش را پايين انداخت و زير لب زمزمه كرد
-اين از صبح اينجا وله كار و زندگي نداره؟ مي دونم از اين بچه بنگي هاست كه تا سيم گيتارش پاره مي شه از خونه مي زنه بيرون !!الانم حتما با خانواده قهره و ...!!!![]()
در حال زمزمه بود كه يك دفعه با بوق يك ماشين ساكت شد و برگشت
رها-حلال زاده هم هست!!!![]()
رامين-ببخشيد خانم
رها-بله حتما تابلوهاتون آسيب ديدن!!! خوب چه قدر تقديم كنم ؟![]()
رامين- نه من يه كار ديگه داشتم ...![]()
![]()
رها – بفرماييد .(اين ديگه چي مي گه؟)![]()
رامين – ببخشيد اگر منتظر ماشين هستيد من تا يك جايي شمارو برسونم...
رها-نه مرسي مسيرمون به هم نمي خوره.![]()
رامين – مگه مسير شما كجاست؟؟؟
رها – (عجب كنه اس) من اقدسيه مي رم .![]()
رامين – چه خوب مسيرمون تا يه حدودي به هم مي خوره.
رها – ببخشيد من بايد برم راننده اومده دنبالم !!! باي...
رامين – خدا نگهدار ...
و رامين با همه ي نا كامي ها و تلاش هاي بي ثمري كه كرده بود تمام ناراحتيش را روي اتومبيلش آن هم با يك لگد خالي كرد و غافل از اين كه رها در حال تماشا كردن او و خنديدن است ...![]()
اما رامين تسليم نشد و تصميم گرفت تا هر روز همان زمان به آن جا آمده تا بالاخره تيرش به هدف بخوره اما غافل از اين كه رها...![]()
خوب قسمت 4 رها هم به اتمام رسيد اميدوارم از اين پستم خوشتون اومده باشه (نظر هم يادتون نره ) نياين پستو بخونيدو بريدا ناراحت مي شم و شايد اصلا بقيشو ننويسنم !!!![]()
![]()
در ضمن با تشكر از همه ي دوستاني كه نظر دادن ومنو خوش حال كردن(بازم از اين كارا بكنيد!!!)![]()
![]()
![]()
![]()

بي وفا![]()
گفتم به تو هاي گفتي برو باي![]()
گفتم نرو باز گفتي برو غاز![]()
گفتم تويي دل گفتي برو ول![]()
ساقي بده مي گفتي برو هي![]()
آخر تو رفتي آري تو پستي![]()
وقتي تو رفتي آمد نگاري![]()
گفتم كه ماني؟ گفتا كه آري![]()
گفتم كه مستم گفتا كه هستم![]()
من مانده ام حال آري شدم بال![]()
تا اوج رفتم تا اوج رفتم![]()
حالا بگو هاي من گويمت باي![]()

در ضمن ولادت امام حسین(ع) رو به همتون تبریک می گم ![]()
خدایا ازت ممنونم که حسینو آفریدی تا تو بدترین و سخت ترین لحظات بگیم سختی های ما که از امام حسین بیش تر نیست . آره وقتی یاد امام حسین می افتم یاد کسی که از عزیزترین چیزهایی که یک آدم داره می گذره می فهمم که خدا حسینو آفرید و در کربلا سختی هایی را کشید که هیچ انسانی تا به حال نکشیده است تا هر گاه سختی هایی در زندگی داریم بگیم سختی ما که از امام حسین (ع)بیش تر نیست پس
در این زمان است که زیبایی کلمه ی اباعبدالله به خوبی مشخص می شود پس سلام بر تو ای سلطان شهامت و ایثار ای حسین ![]()

با سلام به شما دوستان عزيز اميدوارم كه از دوقسمت قبلي لذت كافي را برده باشيد بنا به قولي كه اين بنده ي حقير داده بودم در اين قسمت در رابطه با طريقه ي آشنايي دو شخصيت اصلي داستان صحبت مي كنيم .
خيلي اهل مباشرت و رفيق بازي نبود اما طريقه ي برقراري ارتباط و دوستي را خيلي خوب بلد بود . اين مهارت هم از پدر و مادرش به ارث برده بود . همين مهارت باعث آشنايي اش با رامين شد .
هوا هنوز گرگ و ميش بود و خورشيد هنوز براي سركشي به زمین اين كره ي خاكي نيامده بود .در اين سكوتي كه انگار هيچ كس قدرت شكستن آن را نداشت صداي زنگ موبايل خبر از يك روز ديگر مي داد .
رها- واي بازم اين موبايل لعنتيرو يه ربع زودتر كوك كردم اه
با اين جمله از خواب بلند شد .صداي موبايل هنوز در گوشش زمزمه مي كرد كه به طرف دستشويي رفت و صورتش را شست بعد هم نگاهي به آينه كرد و طبق معمول خنديد؛ معلوم چه سري در نگاهش بود كه خودش هر وقت به آينه نگاه مي كرد مي خنديد .
در حال برگشت به اتاقش بود كه ناگهان يادش آمد از جزوات براي دوستش كپي نگرفته است و به خودش گفت:
"حقا كه آلزايمري تو 40 سالت بشه چي مي شي؟ خاككككك"
در همين فكر بود و به طرف آشپزخانه رفت و مشغول درست كردن چاي شد و زير لب زمزمه مي كرد "دوست دارم خيلي زياد...فك كردن اصلا نمي خواد..." و براي خودش خوش بود به طوري كه متوجه گذشت زمان نشد و يك دفعه به موبيلش نگاه كرد كه برق از سرش پريد سريع شروع كرد به پوشيدن لباس و خوردن صبحانه در حال چك كردن كيف پولش بود كه زنگ خانه به صدا در آمد " واي اينم كه دوباره 5 دقيقه زود تر اومد واي حالا چي كار كنم "
به زنگ در جواب داد و رفت تا بقيه ي كارها را انجام دهد سر انجام نفس نفس زنان سوار اتومبيل راننده شد و گفت :"لطفا بريد" در طول مسير همبه بررسي جزوات پرداخت .
اما باز هم به ترافيك سنگين اتوبان همت خورد و در حالي كه عبور و مرور متوقف شده بود عقربه ها هنوز به كار خود ادامه مي دادند و رها از حركت آنها اصلا راضي به نظر نمي آمد بعد از دقايقي كه پشت ترافيك مانده بودند سر انجام به درب دانشكده ي زبان خارجه ي تهران رسيدند و رها به راننده گوشزد كرد كه ساعت 12 در مكان حاضر باشد و پياده شد و بدون توجه به ماشين ها از خيابان عبور كرد و بوق هاي ماشين ها تازه نفسي گرفته بودند دوباره شروع به بوق زدن كردند و رها با همين بي توجهي با يك نفر بر خورد كرد و ديگر به قول خودمان گاوش زاييد آن هم 10 قلو!
طرف در دستش كلي تابلو نقاشي بود كه همگي نقش بر زمين شدند و رها هم شروع كرد به معذرت خواهي
رها – واي تو رو خدا ببخشيد من من نمي دونم چي بگم حالا چيزيشونم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟
پسر – نه لطفا حواستونو بيش تر جمع كنيد !
رها- چشم ببخشيد من كلاسم شروع شده مي تونم برم ؟
پسر – بله ...
و رها سر انجام هفت خان رستم را پشت سر گذاشت و به درب كلاس رسيد و پس از تحمل كلي ابرو بالا انداختن استاد وارد كلاس شد و در حالي كه مي خواست سر جايش بنشيند مي گفت :" واي يه وقت ابروهات پيچ نخوره از ايني كه هستي خوشگل تر بشي " البته صدايش را پايين آورده بود والا بايد مي رفت بيرون كلاس .
در زنگ تفريح رها مثل هميشه همه ي جيك و پيك چند روزي كه دوستانش را نديده بود تعريف كرد اما برخورد صبح را كاملا از ياد برده بود كه با ديدن دوباره ي آن طرف به يادش آمد رها كه براي اولين بار در چشمان او نگاه كرد ناگهان چند لحظه نفهميد دور و برش چه مي گذرد و با صداي دوستانش حواسش سر جايش آمد و با نگاه متعجب دوستانش و خنده ي برخي از آن ها روبه رو شد اما اين آخرين ديدار نبود !!!
فكر كنم براي اين دفعه كافي باشد اما آيا اين نگاه كار خودش را كرد ؟ بايد منتظر بمانيم پس شما هم با من همراه باشيد. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ان شا الله
بكش به غمزه كه اينش سزاي خويشتن است
زندگی را به خاطر تو و خالقت دوست دارم. با تو بودن را در این دنیا نمی خواهم !!!من بیش از اینها تو را دوست دارم .من با تو بودن در سرای باقی را می خواهم و دعا می کنم به درگاه سلطان عشق که در آن لحظه که مادر فرزندش را رها می کند در آن زمان که کوه ها به لرزه در می آیند من به یاد تو و خالقت باشم...
آمین یا رب العشق
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق![]()

شما با افراد بسياري برخورد كرده و در تماس بوده ايــد، اما اخيـرا" بـا شـخـصـي روبـرو شـده ايـد كـه احـســـاس متفاوتي نسبت به وي داريد ولي مطمئن نيستيد كه او همان شخصي است كه دنبالش بوده ايد. براي رسيدن به جواب خود در اين قـسـمـت 10 عـلامـتـي كـه نـشـان ميدهد عاشق او شده ايد را مي خوانيد.
نشانه 1
شما به آينده اي فكر ميكنيد كه او نيز جزئي از آن است در ذهنتان با او آينده اي نامحدود داريد. اين آينده فقط محدود به آخر اين هفته نيمشود بلكه ساليان سال ادامه خواهد يافت. وقتي براي سفر بعدي خود برنامه ريزي ميكنيد، به اين فكر ميكنيد كه براي ماه عسل با او خواهيد بود. هنگاميكه براي سه ماه بعد به يك جشن عروسي دعوت ميشود، با اينكه سه ماه مانده، از اكنون از او مي خواهيد كه همراه شما در آن مراسم شركت كند.
نشانه 2
اولويتهاي ديگر، عقب نشيني ميكنند شما عادت كرديد ظهر ها به باشگاه ورزشي برويـد، امـا اگـر او بـراي نـهار وقـت داشـت، ترجيح ميدهيد با هم به رستوران برويد. شما ديـگر مـانند گذشته آن آدم سخت كوشي نيستيد كه كارهاي ناتمام خود را آخر هـفـتـه ها با خودش بـه خـانه مـي آورد تـا آنـها را انجام دهد بجايش ترجيح ميدهيد آخر هفته خود را با او بگذرانيد.
ليست كارهاي روزانه كه هميشه اصرار در انجام دادن آنها داشتيد، اكنون به علت با او بودن ديگر رونقي ندارد و توجهي به آن نمي شود.
نشانه 3
مطابق با ميل او رفتار ميكنيد سعي مي نماييـد با اينكه برخي از كارها مثل رفتن به كتابخانه يا نمايـشگاه براي شما خوشايند نـيسـت، ولـي بـخاطـر خـواسـتـه او بدون جبهه گيري و مخالـفـت به انجام آنها ميپردازيد. متوجه خواهيد شـد كه خـود را با اميال و برنـامه هاي او وفــق داده و در موارد گوناگون همراهيش مي كنيد.
نشانه 4
عاشق وقت گذراندن با او هستيد اين مسئله اي واضح ولي در عين حال با اهميت است. شما به دنبال ديــدن او هستيد و مهم نيست كه هر دوي شما چه كار خواهيد كرد. اخيرا" قـدم زدن بـا او، زيـبا ترين راه گذراندن يك بعد از ظهر است. به علاوه وقتي كه از او دوريد، آرزو مي كنيد كه پيش شما بود.
نشانه 5
افراد ديگر، زياد به چشمتان نمي آيند با اينكه ممكن است نتوانيد از براندازكردن يك زن (يا مرد) زيبا كه از كنار شما رد ميشود صرفه نظر كنيد، هنگاميكه عاشق باشيد، ديگر رادار شما براي رد يابي ديگران خوب كار نكرده و بقيه در مقايسه با فرد مورد علاقه شما جالب نخواهند بود. به علاوه مانند قبل تمايلي به گپ زدن با جنس مخالف نخواهيد داشت.
به تدريج احساس خواهيد كرد كه او تنها فرد مورد توجه شما در يك جمع است و كسي است كه به دنبالش بوده ايد.
نشانه 6
ارتباط تنگاتنگي با او داريد شما نمي توانيد عاشق كسي باشيد كه با او هيچ تناسخي نداشته باشيد. اگر شمـا و او در يك طول موج قرار داشته، و عقايد مشابهي داريد،اين يك نشانه محكم محسوب ميگردد. هم فكر بودن در مسائل گوناگون، گرفتن تصميمات مشابه و يكسان حاكي از آن است كه ميتوانيد عاشق او باشيد.
نشانه 7
شخصيت و خصوصياتش براي شما فريبنده و دلربا است حركات او هنگام غذا خوردن، قدم زدن، صحبت كردن و همچنين عادتهايش در انجام كارهابراي شما شادماني فراواني به دنبال خواهد داشت.
او چيزهايي مي گويد كه باعث تمايزش با ديگران مي شود، و شما اين را دوست داريد. علتش را نمي دانيد ولـي دانـسـتـنـش نـيـز بـرايـتان اهـميتي ندارد. شما او را به همين صورتي كه هست دوست داريد.
نشانه 8
براي او اهميت قائليد اگر عاشق كسي باشيد، دوست داريد هـمـه چـيز درمورد او بدانيد: اينكه او كيست؟ به چي فكر ميكند و چه چيز او را مي خنداند. به او و احساساتش واقعا" اهميت ميدهيد.
اگر بفردي علاقه حقيقي داشته باشيد،اگر او روز بدي داشته باشد و يا بخاطرموضوعي ناراحت باشد، شما نيز غمگين و پريشان ميشويد.
نشانه 9
نمي توانيد به او فكر نكنيد فكر شما سـراسـر از يـاد و انـديـشـه او اسـت. بـي دليـل به فـكر شـما مـي آيد و از خود ميپرسيد كه آيا به اندازه نصف اندازه اي كه به او فكر ميكنيد، او به شما فكر ميكند؟ در شگفتيد كه در ذهن او چه ميگذرد يا حتي فكر تماس گرفتن با او به سرتان ميزند ( اما بدليل ترس از نپذيرفتن او از اين كار خودداري ميكنيد.)
اما وضعيت وخيم تر مي شود. با دوسـتان خـود بيرون ميرويد و به چيزي در ويترين مغازه نگاه مي كنيد و به اين مي انديشيـد كه او تـا چه اندازه به آن شيء بخصوص علاقه مند است .
اگر او آخرين چيزي است كه پيش از خواب به فكر شما مي آيد و اوليـن چيـزي اسـت كه بعد از بيدار شدن به ذهن شـما خطور مي كند - و حتي چندين بار روياي او را ديده ايد، ديگر لازم نيست ادامه اين مقاله را بخوانيد تا بفهميد عاشق شده ايد يا نه ( البته براي اطمينان بيشتر ادامه دهيد.)
نشانه 10
نامزد يا همسر قبلي خود را فراموش كرده ايد معمولا" بعد از برهم خوردن يك رابطه تا زماني طولاني طرفين به يكديگر فكر مي كنند و اغلب به اين مي انديشند كه آيا راه درستي را انتخاب نموده اند يا خير. بسته به مدت زمان با هم بودن اين شك و ترديدها بيشتر نمايان ميشوند.
از زماني كه او را ديده ايد، ديگر فكر برگشت به نامزد پيشين خود را به سر راه نميدهيد و تمايلي به برقراري رابطه مـجدد نـداريد. فكر كنيد، نامزد قبلي شما ديگر مانند گذشته برايتان جالب نيست.
راستی باید بگم که ان شا الله به زودی با رها آپ می کنم البته به شرط این که با نظراتتون منو همراهی کنید![]()
دوستدار همه ی شما![]()
سلام به همه ی بچه های با معرفت باید خدمتتون عرض کنم نظر به این که برخی کاربران با چت روم زیاد کار دارند!
ما هم این قسمت رو به وب اضافه کردیم ![]()
![]()
![]()

Powered by: Reza-Soft
خوب دفعه ي قبل رسيديم به جايي كه بفهميم كسي كه دل رها خانومه ما رو برده كيه پس به ادامه ي مطلب توجه كنيد .
او كه بود ؟ رها و او از خيلي از نظرات اصلا به هم نمي خوردند او پسري بود 24ساله و اهل تهران . از نظر ظاهري داراي چشمان مشكي بود كه رها در آن ها افق هاي دور را مي ديد . موهايش هم مشكي بود ورنگ پوستي گندمي با قدي بلند و هيكلي متناسب. اما آن چه سبب شد تا رها دلباخته ي او شود خصوصيات ظاهري وي نبود؛ البته لازم به ذكر است كه او از نظر ظاهر هم زيبا بود ولي رها در چشمان او معصوميتي را ديده بود كه در چشمان هيچ كس آن ها را نديده بود نام او رامين بود رامين نقاش بود و اصولا به خاطر كسب در آمد كار نمي كرد و تنها تفننا كار مي كرد اما وضعش خوب بود !
خوب اين قسمت بيش تر جنبه ي معرفي داشت و تا به حال دو نقش اصلي داستان يعني رها و رامين معرفي شدند و انشاالله در قسمت هاي آينده در رابطه با نحوه ي آشنايي اين دو صحبت مي كنيم منتظر باشيد ...
در ضمن نظراتتون رو درباره ی شخصیت ها بگید (ممنونم
)